قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1778

تاريخ الفي ( فارسى )

بيرون آمد . چون نظرش بر اين طعامها افتاد و صحرا وسيع بود و بسيار ، در نظرش كم نمود . بنياد اعراض و دشنام دادن كرد . امرا و وزرا همه ترسيدند و او از اعراض تمام به خرگاه رفت و بخوابيد و هيچ كس از ترس با وى سخن نمىكرد . چون خواب او به طول انجاميد مردم شروع در اراجيف كردند . بعضى گفتند كه او را ديوانگى روى نموده . بعضى به بيماريهاى ديگر نسبتش مىكردند . تا آنكه كار به آن رسيد كه فتنه حادث شود وزيرش ، عميد ، دليرى نموده به اندرون خرگاه درآمده آن مقدار بايستاد كه مرداويج از خواب بيدار شد و چشمش بر عميد افتاد . اضطراب پيدا كرد . وزير زمين ادب بوسيد و به عرض او رسانيد كه مردم به واسطهء آنكه امير بعد از آنكه طعامها را كشيدند به خلوت خاص درآمد و هيچ حكم نفرمود كه آن طعامها را چه كنند اراجيف اينچنين مىگويند . مصلحت آن است كه امير بر سر طعام آمده آنچه مناسب دانند حكم فرمايند . پس مرداويج از روى غضب تمام بر سر سفره آمد و دو لقمه از آن تناول فرموده باز به خرگاه معاودت نمود و مردم آن طعامها را غارت كردند . چون مردم از طعام خوردن فارغ شدند متوجّه لشكرگاه كه در بيرون اصفهان داشت شد و سه روز در آنجا توقّف نمود و روز چهارم وارد شهر اصفهان شد . چون به حوالى قصر خود رسيد جميع تركان از اسبان خويش فرود آمده در جلو او مىرفتند تا آنكه مرداويج در قصر خود درآمد . چون ساعتى از اين گذشت اتّفاقا ، در بيرون ، اسبان سپاه باهم جنگ كردند و آواز جلوداران بلند شد و غوغاى عظيم به گوش مرداويج رسيد . از حقيقت حال استفسار نمود . به عرض او رسانيدند كه اسبان تركان در جلو خانه جنگ كردند . او را غضب سابق كه از تركان داشت ، اشتداد پيدا كرد و گفت : ايشان را آن بس نبود كه خلاف حكم من كرده هيمهء بسيار بر پشته‌ها جمع نكردند و بعد از آن طعامها را بىحكم من غارت نمودند و نسبت به من به واسطهء آنكه يك ساعت خواب كردم چندان اراجيف پيدا كردند ؟ الحال اسبان ايشان در جلو خانه شورش و غوغا مىكنند ؟ پس ديلمان را فرمود تا زينها از اسب ايشان برداشته بر پشت ايشان كرده امشب ايشان را در آخورهاى اسبان مانند ستوران نگاه دارند . ديلميان به موجب فرموده عمل نمودند و تركان از اين جهت بسيار آزرده‌خاطر گشته با يكديگر اتّفاق نموده سوگند خوردند كه در وقت فرصت او را از ميان بردارند . اتّفاقا ، روز ديگر كه نوبت خدمت تركان بود مرداويج به حمام رفت . و قاعدهء او آن بود كه هرگاه به حمام رفتى يك غلام حبشى او خنجر او را كه درازى او يك گز بود ، در دستارى پيچيده با او همراه مىداشت . امروز تركان آن غلام را به وعده‌هاى فريبنده با خود متفّق ساختند و به او گفتند كه تو او را در حمام به اين خنجر بزن كه ما بيرون را محافظت خواهيم نمود . آن غلام گفت : من جرأت آن را نمىتوانم كرد . آخر تركان خنجر از دست غلام گرفته به جاى آهنش چوب كردند و همچنان پيچيده به